تبليغاتX
وبلاگ تحلیلی برای مباحث بنیادین ملی
خدایا مراازهمه فضایلی که به کارمردم نیاید محروم ساز
 "بازرگان" آموزگاری برای ما

"بازرگان"   آموزگاری برای ما

 

 

 

"بله خوب می دانستم که نتیجه عملی ندارد وجلوی قرارداد کنسرسیوم را نخواهد گرفت اما این کار را کردم تنها برای آنکه بعد ها که پسرم بزرگ شد نگوید پدرم مرد بی حمیت و بی غیرتی بود.نسل های بعد ایران  نیز وقتی به تاریخ گذشته نگاه می کنند مایوس از خون و نژاد خود نباشند ونگویند نهضت عظیمی چون ملی کردن نفت در این مملکت به پا شد، بعد کودتایی و اوضاعی پیش آمد و تمام آن اقدامات و افتخارات را به باد داد، ولی صدا از هیچ کس در نیامد .ما این کار را کردیم تا در آن روزگار که نمی دانم ده سال دیگر، صد سال دیگر یا چه وقت خواهد بود، ایرانی امید و اعتمادی به خود داشته باشد و شاید حرکتی بکند."

 

مهندس بازرگان در پاسخ به سوال دکتر سیاسی رئیس دانشگاه تهران هنگام کودتا که از وی پرسیده بود "شما که اوضاع را می دانستید این چه کاری بود که کردید؟ این نامه و اعتراض چه فایده ای داشت؟"

 

 

هویت ما یا همان که خاتمی با لحن شیوایش آن را "جان بلند ایرانی" می خواند در واقع ترکیبی است موزون، هماهنگ و سازنده از سه لایه معرفتی و هویتی ما که شامل :

1- ملیت: با همه اجزای تاریخی، شخصیت ها و دستاوردهایش است.         

 2- مذهب: با نگاهی آئینی و معنویت بخش نه ایدئولوژیک و حکومت ساز، که در قالب فرهنگ اسلامی با محتویات اخلاقی بیشتر، بحث های کلامی (متکلمان)و دایره ای از احکام فردی (فقه) پیاده می شود.                        

 3-هویت متجددانه : که حاصل نگاه علمی به غرب برای استفاده از میراث گرانبهای آموزشی فلسفی و بخصوص تجربیات حوزه علوم انسانی آنان مثل علوم اقتصادی  ودست آوردهای نظام های اجتماعی و سیاسی از پس سالها مبارزات مختلف و متنوع است.                                                      

در واقع این سه ضلع "ملی بودن" و "مذهبی بودن" و "متجدد بودن" همان مثلث هویتی اصیل ماست که هرکس تنها اگر به یک ضلع آن اکتفا کند و از بقیه باز ماند درواقع به نوعی "اختلال هویتی" گرفتار می آید که با روح و جان این فرهنگ و آئین یا همان "جان بلند ایرانی" ناسازگار است.                                                          

امروز متاسفانه در اطراف ما، کم نیستند کسانی که مرغ ذهنشان از بام مسجدی فراتر نمی پرد و دو اصل دیگر هویتی را فراموش کرده اند، در قرن جدید "شیخ فضل الله نوری" نماد این گونه انسانهاست. در مقابل هم هستند کسانی که در تب نوستالژیک ایران باستان چنان می سوزند که به مالیخولیای "ملیت" گرفتارآمده اند "محسن پزشکپور" و"حزب پان ایرانسیت ها" و بخش عمده ای از تئوریسین های نظام سلطنتی از این دست هستند.

از آن طرف قضیه هم "تقی زاده" ها و"آخوندزاده ها" و اخیرا هم "امیر عباس هویدا" در زمره کسانی هستند که هر صبح در رویای "شانزه لیزه پاریس " سر از خواب بر می داشتند و ایران را "فرنگستان" خاور میانه می خواستند!

هر کدام چند صباحی بودندو رفتند اما در این میان و برای این ملت، تنها کسانی به "مانایی" رسیدند که از این سه رنگ هویتی شان ترکیبی موزون، سازنده و خردمندانه ساختند.

در انقلاب ما وبرای نسل من "مهدی بازرگان" یکی از خوش جوش ترین تلاقی ها را از این سه رنگ به نمایش گذاشت.

مدتها بود که تصمیم داشتم به مناسبت یکصدمین سال تولد مهندس بازرگان سلسله مقالاتی پیرامون شخصیت علمی ، سیاسی ومدیریتی اش بنویسم اما هربار به طوفان حادثه ای گرفتار آمدم و از نوشتن باز ماندم. هم نیک می دانم که جامعه پویا و رو به تکامل ما که  جوانانش و هم سالانم از چند جبهه همزمان درجنگ و دست و پنجه نرم کردن هستند سخن گفتن از بازرگان این چهره نو و تاثیر گذار چه جای بکر و چه هواداری دارد، اگر برای خوانندگان، نوشتن از مهدی بازرگان جذابیت دارد و خواندنی است برای من که سالهای نوجوانی را با کتاب ها و آثارش سپری کردم و خود را شاگرد "استاد ندیده" او می دانم چیزی نیست جز ادای تکلیف و سپاسگذاری!

 

 

آری امسال هم به رسم هر ساله یاد بازرگان در همایشی در دی ماه در میعادگاه روشنفکران مسلمان،"حسینیه ارشاد" برگزار شد، باز دوستان و همکاران سابق وی گرد هم آمدند و بازهم "سیمای ضرغامی" بنابر قانون "دروازه بانی خبر"  نگذاشت این گونه اخبار و تحلیلها به جامعه نشت کند البته توقعی هم نبود فقط از این جهت اشاره کردم که ضرغامی فقط از خبر دروازه بانی نمی کند تا مبادا به جامعه درز کند، بلکه از تاریخ هم دروازه بانی می کند! تا هر گونه می پسندد بر شخصیت های این کشور و انقلاب نقاب گذارد و معرفی کند.

دوستان بنیاد فرهنگی مهندس بازرگان هم بارها از وی خواسته اند که نسبت به تحویل مجموعه فیلم ها و سخنرانی های آن شادروان که بصورت کامل در اختیار صداو سیما است اقدام کند و آنها را در اختیار خیل عظیم هواداران  وخانواده وی قرار دهند، اما گویا اوضاع چنان قمر در عقرب است که بازرگان حتی پس از ربع قرن از تحویل دولت هم قابل تحمل نیست!

برای آنانکه به ساخت حقیقی، نه حقوقی قدرت در ایران آگاهند روشن شدن برخی از ابعاد دولت 9 ماهه مهندس بازرگان و دلایل استعفایش آسان است و آسانتر خواهد شد وقتی به چشمان خود اولین رئیس دولت ایران پس از انقلاب را ببینند که در جمع خبرنگاران با لحنی معترضانه می گوید : مگر من هویدا هستم یا امام ،محمدرضا پهلوی که آب خوردنمان را اجازه بگیریم دولتی که رئیسش اختیار نداشته باشد که کاری بکند وزیر خارجه اش مطمئن نباشد که چه بگوید، به درد لای جرز دیوار می خورد!

اینها عین گفته آن شادروان در فیلمی است که دوستانش از آن زمان تهیه و به هوادارانش در سرتاسر کشور اهدا کرده اند تا همگان بدانند که چرا چریک خسته گی ناپذیر سالهای مبارزه و مقاومت افسار شتر قدرت را برپشت آن انداخت و آن را رها کرد!

مهدی بازرگان متولد 1286 تهران فرزند حاج عباسقلی بازاری از کسبه مومن و محترم بازار تبریزو تهران فرزند چهارم خانواده ای 5 نفره بود سال های کودکی را در کنار مهربان مادر وپدر بزرگ و مادر بزرگش که در همان خانه بودند سپری کرد، "مصطفی" برادر کوچکترش که نزدیکترین همکلام وی در آن دوران بود، نقل می کند "من به تلاوت قرآن با صوت علاقه فراوان داشتم و هرروز صبح با تشویق پدر قرآن را با صوت می خواندم روزی مهدی به من گفت:" مصطفی توقرآن می خوانی معنی آن را هم می دانی یا نه؟ اگر قرآن صحبت کردن با خداست فکرش را بکن چه زشت است تو با کسی صحبت کنی و نفهمی چه می گویی! سعی کن بفهمی به خدا چه می گویی!

 

دوران دیپلم که سپری شد با کسب رتبه برتر موفق شد بورسیه دولت را برای تحصیل در فرانسه کسب کند محیط فرانسه در آن دوران بخوبی از جوانی مانند وی فردی منظبط، پرکارودموکرات منش ساخته بود. نقل است روزی در تهران مهندس بازرگان به دکتر شریعتی که بعدها به دعوت مهندس  به عضویت "نهضت آزادی" در می آید می گوید:"می دانی دکتر شما چقدر با سخنانتان مسئولیت را برای توده مردم سخت و سنگین کرده اید؟

و شریعتی در جواب می گوید:

"آنچه ما می گوئیم اگر سخت و سنگین است برای شما که مرد میدان و اهل کارو جهاد هستید سنگین تر است.،مهندس جان ما اینها را در دانشگاه می گوئیم اما شما باید در دولت وسیاست اجرا کنید!"

ومرحبا بر مردی که در قمار قدرت نباخت و پای اجرای آن مردانه ایستاد...

درطول دوران تحصیل اگرچه دانشجوی مکانیک سیالات کالج "کلمانسوی"

( lycee  Clemenceau )

  

 

شهر" نانت" بود، اما ذکاوت و کنجکاوی جوانی هراز چند گاه او را به پاریس می کشاند تا از نزدیک معماری و شهرسازی، ادبیات و تئاتر، احزاب و سازمان های مردمی فرانسه راببیند و حتی با برخی از فلاسفه دانشگاه سوربن به گفتگو بنشیند.

دکتر منوچهر اقبال بنیانگذار انتشارات اقبال و اولین رئیس دانشگاه تهران که فارغ التحصیل رشته پزشکی از فرانسه بود هنگام بازگشت به ایران در جواب "حاج عباسقلی" که جویای احوال پسرش در دیار غربت بود گفت: "تعجب می کنم در کشوری که حتی کشیش هایش هم گاهی سر از کاباره ها در می آورند، مهدی با ساعت شماطه دارش به موقع نماز می خواند، به لحاظ درسی از باهوش ترین های کلاس است. به احتمال زیاد بتواند بورسیه تشویقی کالج را برای ادامه تحصیل تا دکترا کسب کند، ولی خودش دلتنگ خانواده و وطن است و بازخواهد گشت.مهدی شما را هیچ چیز آنجا بند نخواهد کرد او برای کشورش باز خواهد گشت."

دکتر اقبال راست می گفت چون آن مهدی حتی 50 سال بعد هم که با بیرحمانه ترین توهین ها و فحاشی های سازمان یافته مواجه شد به همه تقاضاها و پیشنهادات چشم گیر خارج نشینان "نه" گفت تا نشان بدهد که آرمانی دارد و این آرمان را پای هرچیزو هرکس خرج نمی کند حتی اگر در مراسم برائت از مشرکان در کنار خانه خدا هم در سال 61-62 سب و تکفیر شود باز هم می ماند تا مصداق بارز این جمله همیشگی اش باشد:

"غیر ازخدا که باید به سویش رفت وفرمانش را برد وغیرازخود که باید به حفظ ودفاعش پرداخت، مقام ثالثی هم به نام "ناس" یا جامعه و ملت وجود داردکه بایدحقش رامحترم وحیات وبقایش رامنظور داشت."

"حسین فردوست"سرلشکری که با محمد رضا پهلوی بزرگ شد و ندیم و یار گرمابه وی در سوئیس بود در خاطراتش نکته جالبی می آورد:

ما در سال 57 متوجه شدیم که انقلاب مهار شدنی نیست از طرف دیگر نمی خواستیم که نیروهای افراطی و انتقام جو هم انقلاب را به دست بگیرند

پس از ساعت ها بحث با محمد رضا به وی فهماندم که از  استراتژی "سوپاپ اطمینان" استفاده کند محمدرضا هم نه بخاطر اینکه منظورم را فهمیده بود بلکه به این خاطر که به من حتی در آن شرایط اطمینان کامل داشت و می دانست که کاری به ضررش نمی کنم لذا چند نفر را که هم از طرف ما مطمئن بودند و هم در جبهه انقلابیون حرف شنوی داشتند به او معرفی کردم در میان چند نامی که گفتم  ناگهان اسم بازرگان هم از دهانم پرید در این هنگام که محمد رضا داشت قدم می زد ایستاد و برگشت و با نگاهی به من که نشان از تعجب بود گفت:

همین بازرگان بود که دانشگاه را سیاسی کردوبا جمع کردن یک مشت جوان و دانشجوی خام آنها را برعلیه سلطنت تحریک می کرد!

حتی بعدها که حکم نخست وزیری به نام "شاهپور بختیار"خورد بازرگان در نطقی معنا دارکه سرزبانها افتاد گفت:" امیدوارم جناب شاهپور خان بختیار"لر"  هر چه زودتر شاهپور خان بختیار"حر" بشوند!

از مصدق، بزرگ مرد دیگر تاریخ ایران که بازرگان خود را شاگرد او می دانست و پس از کودتا نیز وی به همراه 10 استاد دیگربه خاطر وفاداری به دولت ملی  از دانشگاه اخراج شدند، بشونید که مهندس رضوی از دکتر مصدق می خواهد در حکمش برای بازرگان به عنوان رئیس هیئت مدیره شرکت ملی نفت ایران تجدید نظر کند مصدق می گوید:"او مذهبی است، مصلحتی تر قدم برمی دارد"

وپس از آن بود که رابطه کاری و اداری میان آن دو به رابطه ای عاطفی و معنوی که تا دم کوچ مصدق به سرای آخرت ادامه داشت تبدیل شد و شیر پیر احمد آباد را بر آن داشت که هر از چندگاهی به یار دیرینش نامه هایی از تبعیدگاه بفرستد و در آخرین نامه اش مصدق پس از شکوائیه ای از برخی سست پیمانان راه استقلال کشور، از بازرگان و همراهاناش در "جبهه مقاومت ملی" تقدیر کند و وی را با عنوان "یگانه مرد وطن پرست" بدرود گوید!

 

 

 

 

تکنوکرات کوتاه قدی که تاریخ او را با وجهه ای سیاسی و تفکری ملی و مذهبی می شناسد در واقع پیش و بیش از آنکه مدیر میدان سیاست باشد معلم علم و نوآوری و دانشگاه است. از میان 360 اثری که هم اینک از نامه ها و سخنرانی ها و کتابها و مقاله ها ی وی پس از 87 سال زندگی شرافتمندانه به یادگار مانده است حجم بالایی را تحقیقات علمی و مباحث تخصصی آکادمیک به خود اختصاص داده است. ثبت 2 اختراع در شرکت سهامی" یاد" در مورد هیترهای حرارتی و سیستم های فن و کویل و ثبت چندین اصلاحیه بر سیستم دیگ های بخار همه بخشی از توانایی علمی انکار ناپذیر این پیرمرد خستگی ناپذیر منظبط است.

اوج بلند این مدیریت صنعتی را می توان در همان زمانی دانست که وی به همراه هیاتی منصوب از دکتر مصدق به مناطق نفت خیز جنوبی کشور عازم شدند تا از شرکت انگلیسی مستقر در آنجا خلع ید کنند و در شرایطی که به گفته خانم "ملک طباطبایی" همسر مهندس بازرگان انگلیسی ها نقشه ها را همه باخود بردند حتی وسایل اسقاط راهم بار کشتی کردند و هنگامی که از شدت عصبانیت نخواستند حیواناتشان را با خود ببرند سگ هایشان را هم با آمپول کشتند، این بازرگان بود که برای یک به یک دستگاههای پالایگاه نقشه ریخت و چنان توانمند عمل کرد که امید استعمارگران برای ناتوانی ایرانیان در نگهداری و تعمیر سیستم های نفتی به یاس بدل شد! نویسنده ای عرب زبان در آن سال ها نوشت اینک قلب کشورهای عقب مانده در آبادان ایران می تپد تا ببینند اگر ملتی بپا خیزد، می تواند خودش را اداره کند ودر وسط راه نخواهد لنگید!

و بازرگان محکم ایستاد و با ابتکار عمل و مدیریتش تمام پالایشگاه را بکار انداخت بی هیچ کمکی او بود و چند فارغ التحصیل دانشگاهی که همه به یاری هم برای وطنشان می کوشیدند. مصدق در تلگرامی به بازرگان نوشت:" بازرگان عزیز امید این ملت به پا خواسته به فرزندان جبهه ملی است، اخبار خوشی از آبادان استماع می شود به خاطر داشته باشید اگر شما در آبادان شکست بخورید دولت در لاهه و شورای امنیت شکست خواهد خورد..."!

اما هر دو پیروز شدند، مصدق اگر چه سالی بعد به ظاهر در کودتای آمریکایی درباری 28 مرداد شکست خورد، همان کودتایی که بازرگان در دادگاهش آن را "کودتای فواحش" نامید، اما دفاعیات رسواکننده اش و خروش مردانه اش در دادگاه نظامی و فرمایشی شاه به گونه ای که هر روز بعد از جلسات دادگاه نوار ضبط شده دفاعیات مصدق را شاه شخصا می شنید و بعد هم آن مظلومیت ماندگارش در سه سال حبس، و مقاومت جانانه اش در ده سال حصر و تبعید در احمد آباد از وی اسطوره ای برای نیروهای ملی ساخت. اما مهندس پخته و 46 ساله ای که سالهای میان سالی را با عینکی با فرم های درشت و مربعی شکل می گذراند حکایتی دیگر بود. سرلشکر "فضل الله زاهدی" رئیس دولت کودتایی هنگامیکه به بازدید مناطق جنوب رفت هرگز فکر نمی کرد، زمانیکه نیروی ایمان و عشق به وطن با علم وتجربه می آمیزد چنین می تواند ملتی استعمارزده را با آن تاسیسات  عظیم نفتی سرپا نگه دارد، رو به بازرگان کرد وگفت:"من می دانم خط فکری شما چیست و در مورد من چه نظری دارید اما چون ما بنا داریم نفت را به "کنسرسیوم" بدهیم چه خوب است که در پروژه دیگری به ملت خدمت کنید!"

بازرگان که دیگر بی مصدق از هرکاری خسته و بی انگیزه بود گفت:"ما در دولت ملی مصدق کار می کردیم چون دولت متعلق به مردم بود، اما الان که دولت مدیون و متعلق به آمریکاست بفرمائید همانها بیایند به ملت خدمت کنند"!

چند سال بعد که مهندس بازرگان نمی توانست کنج عزلت گزیند و شاهد هدر رفت سرمایه های کشور باشد شرکتی فنی و مهندسی تاسیس کرد وبا پیمانکار شدن برای مردم تهران که تا آن زمان آب شرب بهداشتی و تصفیه شده نداشتند و در خیلی نقاط تهران هم هنوز لوله کشی آب وجود نداشت آب را تصفیه و به خیلی دیگر از نقاط تهران آب را لوله کشی کرد. اقدامی که نوع دوستی و خیر خواهی اش را نشان می داد، چه آنکه اولین مسیر لوله کشی آب را از مناطق فقیر نشین شهر آغاز کرد، و تا آخر عمرش نیز با افتخار و شوخی می گفت:" ما سالک را که نشانه تهرانی بودن بود از مردم گرفتیم!"

اما آنچه نام این استاد نواندیش دانشکده فنی دانشگاه تهران را بر سر زبان ها انداخت و در یادها جاودانه کرد همان رخداد بزرگ تاریخ زندگی اش بود که درست 35 سال پس از کودتا برایش در سن 71 سالگی رقم  خورد و آنهم ریاست دولت ایران انقلابی 57 بود. اقدامی که در حضور امام خمینی هنگام تنفیذ حکم نخست وزیری گفت: "ادعا می کنم قبول این پست در وضعیت فعلی سنگین ترین مسئولیتی است که پس از مشروطه به دولتی واگذار می شود اما با تکیه بر فرمایش امیرمومنان که فرمود هرگاه شما را در امر دشواری تردید پیش آمد بر خدا توکل کنید و محکم پیش روید می پذیرم "

275 روز نخست وزیری بازرگان شروع شد، 275 روزی که مانند بسیاری دیگر از تقویم تاریخ این مملکت گنگ، مبهم و پر سوال مانده است.

 آه اگر روزی این تاریخ سر به مهر زبان بگشاید چه ها که نخواهد گفت از آنان که یک شبه ره صد ساله رفتند!

از روشنفکر نمایانی که اوج تئوری سیاسی شان به "دیکتاتوری صلحا" ختم میشد واز انقلابی که به تعبیر مارکس"فرزندان خود را بلعید"

در پایان این قسمت می خواهم بگویم انسانها زنده نمی شوند ولی تاریخ زنده و تکرار می شود امروز اگر مهدی بازرگان نیست تا سرنوشت ایران را سی سال پس از آن انقلاب سراپا مردمی ببیند ( بخصوص سرنوشت دولت را!) اما تاریخی که در آذر 58 سقوط یک دولت میانه رو و دموکرات پیشه را شاهد بود به سالیانی بعد خردادی خود جوش را شاهد بود با همان شعارها و همان اهداف، حتی با همان مشکلات، در آنجا اگر بازرگان می کوشید قدرت افسارگسیخته در میان توده های انقلابی فرمان ناپذیر را در دولت و تحت حاکمیت ملی جمع کند، در خرداد 76 فرزندی از سلاله رسول اکرم (ص) می کوشید قدرت نهادهای انتصابی غیر پاسخگو را در جهت خواست ملی هدایت و دولت را از گزند آنان باز دارد، در آنجا بازرگان به قول خودش در مصاحبه با اوریانا فالاچی خبرنگار شهیر ایتالیایی از ترس اینکه توسط گرگها خورده شود عطای قدرت را به لقایش بخشید، اما محمد خاتمی صبر پیشه کرد و...

بخش دوم مقاله را به این مبحث اختصاص خواهم داد، بخشی که به مهندس بازرگان پس از انقلاب اختصاص خواهد داشت .اما پیش از پایان این قسمت می خواهم یادی هم از همسنگر دیرین و هم سلول 10ساله سال های  1342  مهندس بازرگان داشته باشم، پیرمرد خوش نام و محبوبی که "سید طالقان" می خوانندش...

آری مگر می توان از بازرگان گفت و از طالقانی نگفت؟

مهندس عزت الله سحابی نقل می کند که در دوران زندان روزی دیدم که میان زندانیان "حزب توده" کتاب هایی توزیع می شود کنجکاو شدم در اولین هواخوری نزد یکی از آنان رفتم تا ببینم که چه کتابی است که در میان همه زندانیان سیاسی علیه شاه فقط به مخالفین توده ای داده اند، کتاب را گرفتم، صفحه ای را باز کردم و شروع به خواندن کردم هرچه بیشتر می خواندم بیشتر متعجب می شدم عجیب بود، آخر این که همان کتاب "ذره بی انتها" ی مهندس بازرگان بود، به طرح روی جلد نگاه کردم ، بله درست بود "شرکت سهامی انتشار" همان انتشاراتی که با زحمات و شراکت مهندس راه اندازی شده بود، نام مهندس بازرگان را هم با تیغ تراشیده بودند!- جالب تر آنکه چند هفته ای بعد خود مهندس بازرگان را هم ساواک دستگیر کرد و به زندان انداخت! این برخورد دوگانه نشان می دادکه تفکر مذهبی بازرگان چنان علمی، مستند و ریشه دار است که حتی رژیم شاه برای جلوگیری از خطر کمونیسم  که آن را "ارتجاع سرخ "می نامید کتاب های ایشان را در زندان توزیع می کند اما از طرف دیگر نیز اصالت مبارزه، نقش سازماندهی و پدرانه مهندس را برای انقلابیون تاب نمی آورد و با خودش هم برخورد می کند. بعد ها که آقای طالقانی به جمع ما پیوستند و جمع ما جور شد مهندس به شوخی به من مگفت:"آقای سحابی به نظرت چیکار کنیم تا حبس ابد بخوریم"! در همان دوران بود که شاه متوجه خطر درون زندانها شد و تصمیم به طبقه بندی زندانیان گرفت اما چند تا از بچه های توده ای که با "آقا" و "مهندس" انس گرفته بودند و بعدها هم تغییر مسیر دادند و در جبهه با هم شهید شدند هر وقت وارد جمع ما می شدند با شوخی برخواسته از مطلبی نغز و مهم می گفتند: مهندس طالقانی و آیت الله بازرگان...!

                                            

  

|+| نوشته شده توسط علی ظهوری در جمعه چهاردهم دی 1386  |
 
 
بالا