تبليغاتX
وبلاگ تحلیلی برای مباحث بنیادین ملی
خدایا مراازهمه فضایلی که به کارمردم نیاید محروم ساز
 
بیانیه شماره 3 ائتلاف اصلاح طلبان خراسان جنوبی در خصوص غیر رقابتی بودن انتخابات   

به نام خدا

اعلام لیست نهائی نامزدهای تایید شده انتخابات هشتمین دوره مجلس شورای اسلامی ، با کمال تاسف ، صحت تحلیل های قبلی مبنی بر مهندسی شدن جریان انتخابات و تعیین قبلی نتایج توسط جناح اقتدارگرای حاکم را ، حداقل در استان خراسان جنوبی ، بی پرده و عریان در معرض دید همگان قرار داد.

در ابتدا حدود 10 نفر از نامزدهای شاخص اصلاح طلب در حوزه های چهارگانه انتخابیه استان ، که همگی دارای سوابق روشن در انقلاب اسلامی و دفاع مقدس بوده و برخی از ایشان علاوه بر ایثارگری و جانبازی انقلاب اسلامی ، دارای سوابق تقنینی ، اجرایی و مدیریتی درخشانی از قبیل نمایندگی ادوار مختلف مجلس شورای اسلامی ، ریاست دستگاه های دولتی چون دانشگاه و سازمان آموزش و پرورش استان ، معاونت و مدیرکلی استانداری ، فرمانداری و ... بوده اند توسط هیئت های اجرائی منصوب دولت نهم و هیئت نظارت استان به اتهامات واهی و بی اساسی چون عدم التزام به اسلام و نظام و عدم وفاداری به قانون اساسی و ولایت فقیه و حتی سوء شهرت در حوزه انتخابیه رد صلاحیت شدند تا انتخاباتی کاملا یکطرفه و غیر رقابتی در استان تضمین گردد.

در مرحله بعدی ، شورای نگهبان صلاحیت دو نفر از نامزدهای شاخص اصلاح طلب استان را در حوزه انتخابیه بیرجند و درمیان تایید کرد که موجب خوشحالی و امیدواری اصلاح طلبان و تلاش ایشان برای برگزاری انتخاباتی پرشور و رقابتی گردید. در عین حال ، در پی رایزنی های همدلانه اصلاح طلبان استان ، یک نفر از این نامزدها به حوزه انتخابیه مشهد منتقل شد و نامزد دیگر نیز برای حوزه بیرجند و درمیان مورد اجماع کامل ائتلاف اصلاح طلبان استان قرار گرفت. این واقعه مبارک ، که برای جناح اقتدارگرای حاکم قابل پیش بینی نبود و برنامه های این جناح برای ایجاد اختلاف در بین اصلاح طلبان استان و تقسیم آراء ایشان را با شکست کامل مواجه ساخته بود ، باعث گردید تا همان شورایی که یک هفته قبل صلاحیت این دو نامزد را تایید کرده بود ، در آخرین ساعات قبل از شروع رسمی تبلیغات انتخاباتی و با تشبث به همان نوع ادعاهای واهی ، مجددا آن دو را رد صلاحیت و از گردونه رقابتهای انتخاباتی خارج نماید!

در ادامه این سناریوی تاسف آور ، یک روز پس از شروع رسمی تبلیغات ، فرمانداری مشهد به نامزد منتقل شده به آن حوزه ابلاغ کرد که با انتقال ایشان به مشهد موافقت نشده و باید به بیرجند بازگردد و تنها 12 ساعت بعد ، و پس از تلاش هایی که توسط برخی دستگاههای صاحب قدرت در بیرجند انجام شد ، و در حالیکه نام وی در لیست شماره 14442/1 مورخ 15/12/86 فرماندار بیرجند تایید شده و هیئت نظارت شهرستان بیرجند نیز در تاریخ 15/12/86 کتبا از وی خواسته بود اسامی ناظران خود برای صندوق های رای را معرفی نماید ، برای چندمین بار رسما به وی اعلام شد که با بازگشت ایشان به بیرجند مخالفت شده و در همان حوزه انتخابیه مشهد مجددا مورد تایید صلاحیت قرار گرفته است!

ائتلاف اصلاح طلبان استان خراسان جنوبی ضمن ابراز نگرانی شدید نسبت به آینده نظام جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی به دلیل رفتارهای خلاف قانون و شرع و مغایر با حقوق اساسی و بدیهی شهروندان اعلام می دارد به دلیل غیر رقابتی بودن انتخابات در هر چهار حوزه انتخابیه استان خراسان جنوبی و به خاطر هتک میراث گرانقدر امام راحل (ره) و از درون تهی شدن ماهیت انتخابات توسط اقتدارگرایان انحصار طلب و قانون گریز ، از اعلام لیست انتخاباتی ناتوان و از معرفی نامزدهای اصلح برای تصدی کرسی مجلسی که زمانی به فرموده امام راحل (ره) در راس امور بود معذور است.

بارالها ، ما برای انجام تکلیف دینی و میهنی خویش و برای پاسداری از آرمانهای شهیدان گرانقدر انقلاب اسلامی و امام شهیدان وارد عرصه انتخابات شدیم و تهمت های ناروا و ناجوانمردانه عدم التزام به اسلام و نظام و ... را به جان خریدیم تا وصیت آن امام سفر کرده در خصوص جلوگیری از ورود نااهلان و نامحرمان به ارکان نظام را جامه عمل بپوشانیم. اینک که به واهی ترین دلایل و به زشت ترین روشها از ادامه این مسیر منع شده ایم از تو می خواهیم تا رحمت و برکات خویش را بار دیگر بر این ملت شهید داده فروفرستی و انقلاب عظیم اسلامی را خود از خطر انحراف و اضمحلال پاسداری نمایی. انک ولی التوفیق.

۱۶/۱۲/۱۳۸۶

در پایان من هم لازم می دانم از همه بزرگوارانی که مشعل اصلاحات را در این شهر

روشن نگه داشتند و زیر فشارها نغنودند سپاسگذاری کنم.

|+| نوشته شده توسط علی ظهوری در شنبه هجدهم اسفند 1386  |
 آخرین آرزوی مهندس...

آخرین آرزوی مهندس...

 

"اینجا ایران است، قانون نوشته شده برای اجرا که نیست!"

 

بخشی از دیالوگ "رضا کیانیان" در سریال "یک مشت پرعقاب"

 

از فراز وفرود همه کشمکش های اصلاح طلبان برای آبرو بخشیدن به آنچه که به نام "انتخابات" قرار است در 24 اسفند برگزار شود، در خراسان جنوبی، یک نام از تیررس بند 1 و 3 "عدم التزام عملی به اسلام" و "عدم وفاداری به ولایت مطلقه فقیه" مصون ماند:

"مهندس محمد دیمه ور"

اما شب 14 اسفند که قرار بود آخرین لیست مشمول "رافت اسلامی" هم برای تائید صلاحیت برای آمدن به گود انتخابات اعلام شود، نام یک نفر در کل کشور به طرز اعجاب آوری خط خورد:

"مهندس محمد دیمه ور"

تجربه آشنایی من با مهندس دیمه ور تجربه چندانی نیست، حتی در همین مدت اندک هم پیش آمده، هنگامیکه در جلسات حزب مخالفتی با نظرات هم داشته ایم و ایشان درجواب من نظراتشان را رک و صریح اعلام می کردند، آن روز ایشان را در جایگاه آموزگاریشان میدیدم که نوآموزانی مثل من را الفبای سیاست و مدیریت می آموختند ودیشب هم هنگامیکه خبر رد صلاحیتشان را شنیدم نه تنها باز هم چیزی از آن شان آموزگاریشان در نظرم کاسته نشد که گفته سعدی رسیدم:

"کفر چومنی گزاف و آسان نبود

محکم تر از ایمان من ایمان نبود

در دهر چومن یکی و آنهم کافر

پس در همه دهر یک مسلمان نبود..."

ساعت حدود 10/5 شب بود، هر کس مشغول کاری، یکی در کمیته اش نظر میداد، یکی مقاله می نوشت، یکی با میهمانانش به دیدار مهندس می آمد، دیگری برنامه سفر فردا را تدارک می دید، دیگری با تلفن بلند بلند حرف میزد، چشمان "فرج زاده" از شدت کار و طراحی با کامپیوتر قرمز بود، آن یکی شعارها وبرنامه های تبلیغاتی را تهیه کرده بود، آن یکی گوشه ای در فکر بود. و... بود، همه چیز بود، مثل آزادی که بود، مثل شادی که بود، مثل حرمت انسان که بود، مثل "خاتمی" که بود، اما دیگر نیست، هیچ چیز نیست، همه چیز به سادگی تکه ای کاغذ از و جوهری بر آن نیست شد،

به قول احمد شاملو:

آه اگر آزادی سرودی می خواند، کوچک

همچون گلوگاه یکی قناری

هیچ کجا دیواری فروریخته برجای نمی ماند....

در اتاق تبلیغات مشغول جمع کردن آخرین صفحه نشریه بودیم که مهندس آمد، جمعی دیگر نیز همراهش، مضطرب بود، کمتر تاحالا اضطراب مهندس را دیده بودم، سخنی گفت ورفت ده دقیقه ای بر نگذشته بود که کسی وارد شد وکوتاه گفت:"مهندس را رد کردند!"

قسم خورد، چند بار تکرار کرد، نگران شدیم، از اتاق بیرون دویدیم، نصف جمعیت دور مهندس بودند واو روی مبل افتاده بود، گویی روح نداشت، در دل همه، چیزی خراب شده بود، چیزی شبیه "امید"...از میان سرها سرک کشیدم، درست بود، صدای مهندس بود:"آخر مگر میشود که شورای نگهبان خودش نظرش را بخورد، چطور می شود یکبار تائید کندو دوباره رد کند."

حلا میفهمیدم وقتی جنتی میگوید تائید صلاحیت ها بیشتر از حد نصاب بود، یعنی چه! مهندس هم رد شد تا دیگر وقتی پیچ رادیو را باز میکند پشتش نلرزد...

خدایا چه شرم عجیبی بر پیشانیم نشسته، عرق سردی بود وقتی یک لحظه فکر میکردم همین آدم هفته به هفته پشت تریبون نماز جمعه می خواند:"اوصیکم به تقوالله ونظم امرکم" توصیه می کنم شما و خودم!!! را به تقوای الهی و نظم در امور...

خدایا علی (ع) حتی در سرزمین شیعیانش هم چه غریب است...

چه غربتی بالاتر از آنکه کلام منزه و زلالش از دهان اینان خارج می شود...

شاید اهل کوفه شده ایم!

یک لحظه فقط جمعیتی را دیدم که از کنار چشمانم به سمت فرمانداری رفتند تا صحت خبر رابجویند به خود که آمدم همان جمعیت رادیدم، با دکتر دست دادم، کمی دست دکتر را نگه داشتم تا بپرسم درست بود؟

بله متاسفانه ...

تمام ستاد ملتهب بود، گویی همه در آنجا عزیزی را از دست داده بودند، باورش سخت بود، یعنی به همین سادگی می شود با حیثیت و آبروی یک مومن بازی کرد؟

مومنی که به فرموده پیامبر(ص) حرمتش از کعبه والاتر است

می شود چنین ساده صدها امید وآرزوی مردمی سختکوش و زجردیده را به باد فنا داد و بر جمعیتی چنین پرشور خاکستر یاس و نفرت پاشید؟

این هم تازیانه دیگری بر پیکر آزادی...

هوشنگ ابتهاج چه زیبا می گوید:"که هر تازیانه ای که فرود می آید خط خونی میجهد و این نیمه جان نحیف تر و نحیف تر، رخ زرد می کند!"

معلمانی را دیدم که مانده بودند، چگونه می شود به فرزندان این وطن درس آزادگی و شرف داد؟

چگونه میل به جوانه زدن،روئیدن و میوه دادن را به شاگردانی بیاموزند که معلمشان را به چنین برخوردی می بینند؟

نکند باز به جایی برسیم که مانند امام که می گفت:"یاران من در گهواره ها هستند" یاران آزادگی وتوسعه وسربلندی ایران هم اینک در گهواره ها باشند؟

همه در اتاق بزرگ جمع شدیم، همهمه نشستن جمعیت هنوز وجود داشت که دکتر با صدای بلند گفت:"برای شادی روح عدالت و شرافت الفاتحه اخلاص مع الصلوات" همه صلوات فرستادند ومهندس دیمه ور با بسم الله الرحمن الرحیم شروع کرد، از نامه تائید صلاحیتش توسط شورای نگهبان گفت واز نامه ردش در همان شورا به فاصله تنها چند روز!به دستش رسانده اند. با کمال تواضع وفروتنی از همه همکاران و دوستانش که در این چند روز به ستادش آمده اند سپاسگذاری کرد، حتی از همسایه هایی که تردد بسیار ماشینها موجب مزاحمت شده بود که همسایه ای کلامش را برید:"خواهش می کنم محله فرهنگیان است ومتعلق به خودتان"  

در این چند شب از دوستانش شنیده بودم که صبوری بسیاری به خرج میدهد و کمتر اهل گله گذاری است، آن شب هم که همه در بغضی تلخ و سوزناک مانده بودند لبخندی به لب داشت و کوچکترین ناملایمتی یا درشت گویی نکرد، از کوره در نرفت، به زمین و زمان فحش نداد، بی تفاوت هم نبود، به لودگی و تمسخر هم نیافتاد، یک معلم کامل بود ویک فرهنگی شریف، وبر همه آنچه باور داشت استوار ماند، از پشت خنده هایش میشد حالا بار همه خستگی های سالهای جبهه و جنگ را دید، حالا میشد از شانه های نحیفش که بیماری پنهانش را فریاد میزد فهمید که وقتی از تعدادی تازه به دوران رسیده که حتی حکم شاگرد تنبل و بازیگوش ته کلاسش را هم نداشته اند، بشنود که "به اسلام اعتقاد عملی ندارد و به ولایت وفادار نیست" کوله بار همه خستگی سالها بر سرش چگونه خراب میشود و اوکه می خواست صبورانه به گفته شریعتی حتی حسرت یک آه را بر دلشان بگذارد، چه گدازه ای باید در جانت شعله کش باشد.

"از اینکه ما و امثال ما بسوزند و فداشوند باکی نیست، مگر پیشتر از ما، بزرگتران ازما، فدای این نظام و انقلاب نشدند، اما درد آنجاست که افرادی می آیند و انقلاب را فدا می کنند، ارزش ها را قربانی می کنند و به اصالت یک نظام ضربه می زنند"

این ها آخرین سخنان مهندس در حلقه دوستانش بود

سپس دکتر آقاابراهیمی به نمایندگی از جمع سخن گفت آخر او هم با این احساس بیگانه نبود، او هم شرنگ بهتان ونفرت را چشیده بود، او هم رد صلاحیت شده بود، او هم معلم بود، اوهم جانباز صبور وبی توقع جنگ بود، او هم بر دلفریب ترین و وسوسه انگیزترین دانشگاههای کانادا و زندگی در قلب اروپا پشت پا زده بود و حتی بر دلواپسی های حاصل از دوری از خانواده و پدری بیمار فائق آمده بود تا در این دیار کویر زده چشمه ای پر آب و حاصلخیز باشد، از سختی راه گفت، از حضور بی مزد ومنت جمع قدر دانی کرد و زحمات و تلاشهای مهندس را ارج نهاد، از آیت الله توسلی که با دیدن این روزها دق کرد گفت و از امیدواری به روزهایی گفت که یاران اصیل و سربازان بی ادعای انقلاب به صحنه آیند، مطمئنم که از چهره ها خوانده بود که اگر کمی بیشتر ادامه دهد بغض چند نفری به اشک خواهد نشست و پس از پایان سخنانش از جمع خواست تا برای سلامتی مهندس دست بزنند، سالن با صدای ممتد و طولانی دست زدن های حضار می لرزید و هر دوی این بزرگواران به هم می نگریستند،

 ما جوانان چه نعمت های بزرگی داریم...

مهندس حاجی زاده که حقیقتا سرد و گرم سیاست از سالها پیش او را به  یک "چریک" تبدیل کرده بود، در پایان از آخرین تصمیم گیری ائتلاف گفت واین رفتار غیر اخلاقی و بی نظیر و غیر قانونی را نتیجه استیصال جناح حاکم در برابر انسجام ستاد ائتلاف اصلاح طلبان دانست .

در خداحافظی با اواز صبوری، سعه صدرو تلاشش برای سر پا نگه داشتن ائتلاف نوپا تشکر کردم، چه این روزها از نزدیک دیده بودم چگونه با اعضای ستاد و با چنگ و دندان همه توانش را گذاشته تا ائتلاف از هم نپاشد، دور نخورد، کاندیدای تحمیلی نداشته باد و در عین حال به مصوبات وفادار بماند.

حامد پسرش که از دوستان خوب ماست بارها گفته بود که بابا شب ها ساعت 2/5و3 به خانه می آید و آن شب مهندس چنان خسته بود که از حامد که با ما بیرون بود خواسته بود هر وقت شب که قرار است بیاید، در نزند!

کمی برایمان از لابی های پشت پرده گفت و کمی از مشکلات را باز کرد،

آه که حرفهای مهندس چه شنیدنی است...

با خداحافظی از جمعیت به خانه آمدیم، شب، هنگام خواب، بنا به عادت، که رویدادهای روزم را مرور می کردم صحبت های مهندس در گوشم تکرار میشد: هیچ ملجاء و پناهگاهی برای شکایت بردن ندارم و جز به آستان پاک الهی سر شکایت و دلگشایی نخواهم سپرد، به یاد می آوردم که هنوز با چه اصراری به مرادش امام وفادار بود و می گفت که شیوه و رفتار اینان نام و نشانی از امام ندارد و حاضر است آنچه را هم که دارد از آبرو و اندیشه و جانش راهم در طبق اخلاص چون گذشته برای راه مهجور مانده امام فدا کند.

شب به سر رسید و حجت بر همگان آشکار گشت.

آن شب مهندس تا سپیده صبح تنها به یک آرزو خواهد اندیشید، او هرگز آرزو نخواهد کرد که ایکاش رد شدنش اشتباه باشد و هرگز نخواهد خواست که ایکاش به صحنه رقابت برگردد حتی به مخیله اش هم راه نخواهد داد که ایکاش بر صندلی لجن رنگ! مجلس تکیه زند، اما مطمئن هستم، آرزو خواهد کرد، ایکاش همان سال 60 که فرماندهی گردان جنگی را برعهده داشت، در همان منطقه جنگ زده زیر آوار باروت و خون در همان شهر غریب چون دیگر همرزمانش "شهید" می شد و این روزها را به چشم نمی دید، ایکاش غریبانه و بی آنکه کسی بفهمد دور از خانواده و دور از زادگاهش جام شیرین شهادت را سر می کشید تا در زادگاهش در کنار دوستان و خانواده اش ودر کنار شاگردانی چو من، بی صلاحیتش نمی خواندند و بر مسلمانیش شک نمی رزیدند.

آری سوگند می خورم به قلم، همان که خدا بدان سوگند خورد و همان که تنها سلاح و تنها پناهگاه معلمانی چون دیمه ور و آقا ابراهیمی است

که اینان هرگز نخواهند خواست یکی در میان 290 نفر نماینده مجلس رستاخیزی آینده باشند.معلم ساده پوش وتازه رد صلاحیت شده ما فقط آرزو خواهد کرد که یکی در کنار دوست صمیمی شهیدش "رحیمی" باشد.

مهندس عزیزتو در ستاد تنها نبودی، در این آرزو هم تنها نیستید!

سپیده زده است مهندس،س سجاده پهن کن...

"غیر المغضوب الیهم ولا الضالین...."

|+| نوشته شده توسط علی ظهوری در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386  |
 یزد، جبهه مشارکت و اولین نشست سراسری شاخه های دانشجویی

یزد، جبهه مشارکت و اولین نشست سراسری شاخه های دانشجویی

 

یزد را چه برگرفته از همان متون باستان یونانیان "ایساتیس" بدانیم یا چه از متون پهلوی و ایران باستان "شهریزدگرد " بدانیم، شهر خشت و آینه های امروز است، زادگاه سید محمد خاتمی که اینک دانشجویان بزرگترین حزب حامی رئیس جمهور اصلاح طلب ایران را میزبان بود، 25 و26 بهمن، نشست در "هتل سنتی کاشانه" که صحن و اتاق های خشتی اش در غروب، با صدای فواره حلاوت دلنشینی داشت.

محورهای نشست از قبل به اطلاع شاخه ها رسیده بود:

1-انسجام تشکیلاتی وتقویت بنیه تئوریک اعضای شاخه ها

2-بررسی و نقد کارکرد دولت در حوزه های سیاست خارجی، اقتصادی و رویکردهای دانشگاهی آن

3-جمع آوری دیدگاههای دانشجویان پیرامون فضای سیاسی کشورو نحوه حضور در انتخابات با توجه به اتفاقات اخیر

"یزد گردی" برنامه ای بود که پیش از مراسم افتتاحیه برای خستگی در کردن و آشنایی میهمانان با شهر برگزار شد که ماحصلش بازدید از "آب انبارهای دیدنی"، مناطق ثبت شده تاریخی با بافتی کاملا خشتی، بادگیرها، مسجد جامع ، زندان اسکندرون و... بود.

ظهر در مسجد آیت الله صدوقی، مهندس صفایی فراهانی هم به جمع ملحق شد تا نماز به امامت فرزند اولین شهید محراب حجه الاسلام صدوقی اقامه شود. سپس دسته جمعی همراه ایشان کنار آرامگاه آیه الله صدوقی نشستیم و در حالی که معاون دبیر کل به نمایندگی از حزب دسته گلی را سر آرامگاه ایشان گذاشت همه برای آن مرحوم  به قرائت فاتحه پرداختیم. استاندارپیشین یزد که اینک عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت یزد بود همان جا با لهجه شیرین یزدیش به حضار و میهمانان خوش آمد گفت، از حضور صفایی فراهانی تشکر کرد و از حمایت های حجه الاسلام صدوقی از حزب قدردانی نمود. همانجا یادم آمد که ما در تهران هم که برای کنگره رفته بودیم پیش نماز مسجد امیرالمومنین هادی قابل بود که بازداشت شد، حالا باید منتظر باشیم این آقای صدوقی را هم بگیرند! همین حرف را به آقای شمس رئیس شاخه دانشجویان یزد گفتم که او هم تائید کرد و خندید!

در مسیری که پیاده به سمت اتوبوس ها می رفتیم تا عازم رستوران شویم این ورزش دوستان و علاقه مندان به فوتبال بودند که دور مهندس را گرفته بودند و از هر سو می پرسیدند از قرارداد کلمنته، از لیگ برتر، از انتخابات فدراسیون، در اتوبوس که حتی از مناظره اش در برنامه نود و ژست ها و تکه کلام هایش هم سوال می کردندو مهندس هم جواب های جالبی می داد. مناظره صفایی فراهانی با سازمان تربیت بدنی دولت نهم و مناظره ستاری فر با رهبررئیس سازمان مدیریت دولت نهم، 2 پیروزی مهمی بود که در غیاب هرگونه تریبون و رسانه ای اقبال عمومی به اصلاح طلبان را نشان میداد.در مسیر با بچه های خراسان جنوبی خودمان را به مهندس رساندیم او که از قبل در جواب شوخی "مصطفی" برای رئیس جمهور شدنش پرسیده بود:"تو رهبر می شوی؟!" حالا صمیمی تر بود از خاطراتش در سالهای 54 در پروژه ساخت وساز در پادگان 04 ارتش گفت و شهر را با نام "علم" خطاب میکرد؛ خانم ها بیش از همه از حضور مهندس خوشحال بودند چون صفایی همه را نگه میداشت تا اتوبوس خانم ها پر و تکمیل شود بعد به آقایان اجازه سوار شدن میداد. برای ورود به رستوران هم جلوی همه را گرفت تا اول خانم ها وارد شوند. واین هم حکایتی بود که از قائم مقام وزیر اقتصاد دولت اصلاحات به جا ماند.

بعد از ظهر در مراسم افتتاحیه پس از سخنرانی مهندس نعمتی استاندار پیشین یزدو مهندس شریفی، معاون دبیرکل سخنرانی کرد از همان لحظه دیدار مهندس هم میشد از روزنامه "بورس" که در دستان مهندس بود و هراز چندگاه باز می کرد و می خواند فهمید که قرار است سخنرانی مفصلی در حوزه اقتصاد داشته باشد اما وی در ابتدا به ارائه گزارشی از ستاد ائتلاف پرداخت و آمار ثبت نام کنندگان و رد شدگان هر استان را به تفکیک خواند به خراسان جنوبی که رسید پس از اعلام آمار ثبت نام کننندگان اصلاح طلب استان گفت: صفر نفر اصلاح طلب هم اینجا امکان قابت دارند! که چون شهر آقای علم بوده همه را رد کرده اند! و جمعیت را به نام ما خنداند.سپس به نقد لایحه بودجه سال 87 پرداخت از عدم هماهنگی لایحه در مسیر استقلال از در آمدهای نفتی گفت و با آمار و ارقامی عملکرد دولت اصلاحات را در سالهای نخست با دولت نهم گفت ،آماری تکان دهنده تاسف بار! نه در یکی دو مورد، هم از گشایش اعتبار بانک های بین المللی گرفته تا تورم داخلی و درآمدهای نفتی، از تراز تجارت خارجی و تغییر در نوع واردات از سرمایه ای و واسطه ای به مصرفی، از تغییر در سبد محاسبه بانک مرکزی برای اعلام نرخ تورم و نقدینگی تا مناقصه های بی ضابطه و...

هنگام صحبت های مستند مهندس بیشتر حاظران مشغول یاددداشت برداری بودند یادداشت هایی که بن مایه چندین نقد علمی و اساسی به رویکرد اقتصادی دولت احمدی نژاد است.پس از این سخنرانی استراحت و پذیرایی کوتاه انجام شد تا دوباره شنونده صحبت های معاون دبیر کل باشیم، صفایی فراهانی بخش دوم سخنرانی اش را به بحثی تئوریک پیرامون نظام های اقتصادی جهان اختصاص داد واز سیستم اقتصادی ایران با عنوان "دولت بازار" یاد کرد و به تشریح ابعاد این ساختار پرداخت از رانت پرور بودن این سیستم گفت و از حاکمیت مطلقه دولت بر تمام ارکان اقتصادی کشور، از اینکه میانگین نرخ پرداخت یارانه ها در جهان5 درصد تولید ناخالص ملی است و در ایران ما تنها 30 درصد به یارانه انرژی پرداخت می شود! او مباحث علمی اش را با ذکر خاطراتی از دوران قائم مقامیش در وزارت اقتصاد دولت خاتمی گره می زد و از دیدارش با برلوسکونی نخست وزیر ایتالیا و نشست های بین المللی اش برای عقد قراردادهای تجاری ایران می گفت.از دست بالای ایران در دولت اصلاحات برای خرید هواپیماهای مسافرتی در یکی از سفرهای اروپائیش گفت و در مقابل از تحریم های فعلی گفت.

نماینده مجلس ششم که به رک گویی مشهور است در پایان پس از بر شمردن علل پائین بودن ضریب بهره وری با تلخندی گفت: در این سیستم قرار نیست کسی پاسخگو باشد تا به سود دهی و افزایش بهره وری فکر کند اینجا همه اجرای اوامر می کنند و آنهم دیگر سود دهی و بهره وری نمی خواهد!

حرف های عضو شورای مرکزی حزب در پرسش و پاسخ ها هم شنیدنی بود از "بودجه سایه" در کنار بودجه سالیانه ورسمی مصوب دولت گفت،و ازآنچه در طول سالهاحضورش در سطح عالی ترین مقامات اجرایی کشور دیده بود و شنیده بود.

پس از سخنرانی مهندس در حالی که برای پرواز عجله داشت خود را به او رساندم و در مختصر کلامی از نیازمندی شهرستان ها به این گونه مباحث گفتم و اینکه به رغم تقاضا و نیاز، دوری مسافت باعث شده بچه های حزب از این گونه موضوعات دور بمانند.مهندس هم در حالی که کنار میز ایستاده بود قول داد هر وقت دعوتش کنیم بیاید و برای جمع ما مخوصا این گونه بحث ها را باز کند.

روز بعد را با حضور در کمیسیون ها آغاز کردیم، تلاش کردم دوستانم در هر سه کمسیسون پخش شوند، آقامصطفی و آقای حامد حاجی زاده به کمیسیون سیاسی و انتخابات رفتند، خودم و جناب برزگران در کمیسیون تشکیلات بودیم و سعید آقای مقدم هم در کمیسیون اطلاع رسانی که به ریاست "محمد جواد روح" روزنامه نگار جوان و خوش قلم روزنامه های "شرق" و "هم میهن" اداره میشد شرکت کرد.هر کدام در کمیسیون ها نظراتمان را دادیم ودر جمع بندی کمیسیون ها مصطفی به عنوان مخبر کمیسیون سیاسی گزارش داد.پس از اتمام این برنامه هنوز چندی از صرف نهار نگذشته بود که آرام وبی سر وصدا مرد دوم وزارت علوم دولت اصلاحات وارد محوطه شد و در همان بدو ورود هم مورد استقبال دیگر هم حزبی هایش در کشور قرار گرفت. وقتی من رسیدم در حال تعریف کردن از مراسم بزرگداشت دوستش مرحوم بورقانی بود که چند ساعت پیش در تهران برایش تدارک دیده بودند دکتر خانیکی گفت: مادر پیر احمد در حالی که گریه میکرد پشت تریبون مراسم خطاب به "سهام الدین" گفته: قلم احمد را باید سهام الدین (پسر مرحوم بورقانی) بردارد وگرنه خودم برمیدارم!

دکتر خانیکی که معلوم بود هنوز روحیات فرهنگی و دانشجویی اش را حفظ کرده، اگر اسرار مهندس شریفی نبود هنوز ساعتی دیگر را همان دم در سر پا می ایستاد وبا بچه ها گپ می زد، شب، سخنرانی دکتر در چند نوبت ادامه یافت از وضعیت دانشگاهها در دولت نهم تا آخرین نقد علمی به کارکرد دانشگاهها در نشریه "آئین" وابسته به جبهه مشارکت.او اگرچه همان روز رسیده بود اما ساعت  11شب تازه شروع به پاسخ گفتن به سوالات دانشجویان حزب کرد. سوالاتی که تا ساعت 12 طول کشید وتازه بعد از آن بود که به مناسبت جشن تولد سرکار خانم "ابوالپور" رئیس کمیته صنفی شاخه دانشجویی مرکز، 2 کیک بزرگ تولد با عدد25 در حضور عضو شورای مرکزی و با تشویق حاضران بریده شد تا در آن نصف شب پر خاطره با چایی داغی که در هتل صرف می کردیم حضورمان را از سرتاسر سرزمینی که "برای همه ایرانیان"می خواهیمش را به خاطره ها می سپردیم

بعد از آن بود که در برنامه ای که سعید نور محمدی آن را گپ خودمانی نامیده بود اززندگی، علایق و خاطرات شخصی دکتر پرسیدیم.

خانیکی هم با همان سادگی و فروتنی که در همان دوران معاونت وزارت هم از او دیده بودم به همه پاسخ گفت از خاطراتش در مبارزات چریکی علیه استبداد شاهنشاهی و از هم بندیش با معتادین در سال های 54!، از آشنائیش با همسرش و از خاطرات شیرینش با محمد خاتمی در دورانی که مشاورت رئیس جمهوری را برعهده داشته، او برای هرکدام از آنها مثال ها و خاطراتی می گفت که گاه بچه ها را تا مدت ها میخنداند و گاه بچه ها به احترامش کف می زدند. در آن جمع صمیمی نیمه شب که به قول خود دکتر(شب گردی) بود دیگر دانشجویان حزب کمتر بااین دانش آموخته ارتباطات از انگلستان و جانباز جنگ احساس فاصله میکردند ودرست همین هم بود که ساعت 2 بامداد وقتی نشست تمام شد هنوز مانند من بودند کسانی که دورش را حلقه زده بودند و او راحت و بی خستگی جواب هایمان را میداد. حتی سوالات تاریخی را هم مفصل پاسخ میگفت، در جایی در پاسخ یکی از سوالاتم گفت:"ببین آقای ظهوری! ما، در تاریخ انقلاب 3 نفر اصولگرای واقعی داشتیم که محکم بر اصولشان وفادار ماندند و در حالی که می خندید گفت: "هیچ کدامشان هم نتوانستند با هم کار کنند! "امام خمینی"، "بازرگان"،"منتظری".

 من همراه خود بسته ای از بیرجند شامل 1 سی دی حاوی کلیپ هایی از بیرجند؛ 1 کتابچه راهنما و 1 راهنمای گردشگری برده بودم که هنگام خداحافظی آن ها را به دکتر اهدا کردم، همان جا وحید در کنارم بود من به دکتر گفتم: جناب دکتر ایشان آقای برزگران از اعضای شاخه با شما همشهری اند دکتر خندید و خوش وبشی کرد.

این هم پایان روز دوم!

روز بعد بازدید کوتاهی از یزد، آتشکده فروزان از 1200 سال پیش، دخمه زرتشتیان، باغ دولت آباد، صفائیه و دانشگاه یزد و بستنی خوردن در هوای نیمه سرد یزد بصورت دسته جمعی، و در بازگشت به هتل جمع کردن وسایل برای خداحافظی، گرفتن عکس های یادگاری، گرفتن آدرس ها و شماره تلفن ها، دور هم حلقه زدن ها و مرور خاطرات گذشته، تشکر از بچه های خوش زبان یزد برای این همه مهمان نوازی و پذیرایی، خندیدن به چاپ کارت پرسه برای یکی از بچه های حاضر در نشست، و...

از شهاب که خداحافظی میکردم گفت با همین بچه ها برای نشست زمستانه شاخه جوانان در تهران هم بیائید که گفتم نمی توانم ولی شاید بقیه آمدند رضا شریفی از حضور دوستان تشکر کرد وهمه با هم عکسی به یادگار گرفتیم.

این پایان اولین نشست سراسری شاخه های دانشجویی جبهه مشارکت سراسر کشور بود.

در جمع ما می شد امیدها و کادرهای آینده حزب را دید، کسانی که بی توقع و دست خالی در این آشفته بازار سیاست، دل در گرو اعتلای "ایران اسلامی" می کوشند وزخم هزاران دشنه توهین وافترا را به دل هموار میکنند ودم نمی آورند، از وطن دوستی آن خوزستانی مغروری که وقتی از تحرکات تجزیه طلبانه اعراب می گفت بغض کرده بود و وقتی گفت خوزستان را عربستان می خوانند و اهواز را "احواز" می نویسن دو سرود و پرچم ساخته اند برای اینکه بغضش نترکد بحث را عوض کردم! از خانواده بزرگ و پر افتخار مشارکت که امروز بی هیچ پشتوانه ای همچنان سرپاست و از شعار زیبا و پر معنایی که در جزوه ها و بوردهای شست نوشته شده بود:"دریغ است ایران که ویران شود..."

    

|+| نوشته شده توسط علی ظهوری در دوشنبه ششم اسفند 1386  |
 
 
بالا